| او نمی داند
آفتاب را
کوه را
و نیز آسمان
مهتاب
و هم صحرا
اگرنه می دانست
برای آنکه نزد من
شبی ، لبان هوسناک شب را از گونۀ بی گناه آسمان برگیریم
چه سان
آفتاب شدم برای درهم شکستن
کوه شدم برای عاشقی
آسمان شدم برای ذره ذره آب شدن
مهتاب شدم برای بی دریغ بودن
و صحرا شدم برای آفرینش
او نمی داند
۷۶/۱۲/۲۷
|